درباره من

سلام!

به وبسایت من خوش اومدین.

وقتی میخوای درباره خودت بنویسی، اینقدر چیزهای مختلف میاد به ذهنت که نمی‌دونی از کجا شروع کنی! اینکه مثلا راجع به تجربه‌های کاریت بنویسی یا راجع به تجربه‌هایی که توی زندگی داشتی و کسب کردی. یا مجموعه‌ای از همه اینا که خود رو می‌سازه.

مدرسه

من در ۲۰مین روز اسفند ماه سال ۱۳۶۷ دیده به جهان گشودم 😁. بچه که بودم به دلیل اینکه خیلی ورجه وورجه میکردم پسر خاله بزرگم اسمم رو گذاشته بود اِچی که گویا یک سخصیت کارتونی در روزگاران قدیم بود و خیلی پر جنب و جوش.

مدرسه که می‌رفتم درسم همیشه خوب بود و کلا به درس خوندن علاقه داشتم. خب فکر می‌کردم آدم با درس خوندن برای خودش کسی می‌شه! اما بعدها فهمیدم که حداقل در کشور ما نه تنها اینطور نیست بلکه قضیه ممکنه کاملا متفاوت و برعکس باشه.

سوم راهنمایی که بودم یک حادثه ناگوار برام اتفاق افتاد و به نوعی شاید مسیر متفاوتی رو توی زندگی برام رقم زد. این حادثه از دست دادن مادرم در یک سانحه رانندگی بود…

در دوران دبیرستان رشته ریاضی و فیزیک رو انتخاب کردم. با اینکه پدرم دبیر زیست بود و شاید انتخاب منطقی‌تر و عاقلانه‌تر این بود که برم رشته علوم تجربی اما هیچگاه به این رشته نه تنها علاقه نداشتم بلکه استعدادی هم توش نداشتم. یادمه کلی مشکل داشتم برای اینکه بفهممم کدوم گروه خونی میتونه به کدوم گروه خونی خون بده و هنوزم که هنوزه درست متوجه نشدم 😂.

در کنار ریاضیات، به هنر و ادبیات هم علاقه خاصی داشتم و برای دنبال کردن این علاقه بود که شروع کردم به ساز زدن. سازی که انتخاب کرده بودم سنتور بود و تا پیش‌دانشگاهی که وارد فضای کنکور شدم همراه و به نوعی رفیقم بود. تو دوران دبیرستان سال‌های اول نه زیاد ولی سال‌های آخر سر کلاس و توی مدرسه شیطونی زیاد می‌کردم و خب اگه با همون شیب دوارن دبیرستان ادامه پیدا می‌کرد شاید اتفاقات بدی می‌افتاد، خیلی بد.

کارشناسی

اما بالاخره دوران کنکور فرارسید و با شرایط سخت و پیچیده‌ای که داشتم، بالاخره در آزمون تونستم شرکت کنم و رشته برق دانشگاه سراسری تبریز قبول شدم. گاهی با خودم فکر می‌کنم‌ای کاش اون روزها مهندسی نرم‌افزار میخوندم چون الان که چندین ساله گذشته فکر میکنم با روحیاتم خیلی سازگارتر بود تا رشته برق.

به هر حال در دانشگاه گرایش کنترل رو انتخاب کردم و به نظرم نزدیک‌ترین به علاقه‌مندی‌هام بود و در دوره دانشگاه به اتوماسیون صنعتی علاقه داشتم چون به نوعی علاقه اصلیم برنامه‌نویسی بود. سال‌های اول دانشگاه از لحاظ درسی اصلا خوب نبودم، اما کم‌کم خودم رو پیدا کردم. فضای دانشگده برق دانشگاه تبریز فضای عجیب و غریبی بود. پیش خودم فکر میکردم یه دبیرستان بزرگ و مختلط و با اون چیزی که توی ذهنم از دانشگاه داشتم خیلی متفاوت بود. توی اون دوران سعی کردم صرفا و فقط به یک بعد یعنی درس خوندن فکر نکنم برای همین فعالیت‌های مختلفی می‌کردم که یکی از اونها عضویت توی ساخت خودروی الکتریکی ارس بود که واقعا هم تجربه خوبی بود برام.

کارشناسی ارشد

دوران لیسانس بالاخره با فراز و نشیب‌های فراوان تموم شد و مرحله بعدی دوران کارشناسی ارشد بود که با قبولی در دانشگاه بین المللی امام خمینی شروع شد. این دوران هم از لحاظ علمی . هم از باقی لحاظ‌ها دوران به مراتب بهتری برام بود و تاره متوجه شدم که کنترل چی هست!
توی این دوره استاد راهنمام دکتر مهدی رحمانی تاثیر خیلی زیادی هم از لحاظ آکادمیک و هم از لحاظ فکری روم داشت.این دوران زمان شروع آشنایی من با مفاهیم یادگیری ماشین و الگوریتم‌های بهینه‌سازی و شبکه‌های عصبی مصنوعی بود. اما خب چون خیلی از لحاظ کاری آشنایی با این حوزه نداشتم مسیر کاریم را در حوزه اتوماسیون صنعتی ادامه دادم و بعد از چند وقت کار کردن در این حوزه به مرور متوجه این شدم که این حوزه و فضای کاری با علایق و روحیات من سازگار نیست.

سربازی و تغییر مسیر کاری

خب یکی از دغدغه‌های مهم ما پسرها توی ایران بحث سربازیمون هست، که من موفق شدم با گرفتن نخبگیم و انجام یک پروژه این موضوع رو پشت سر بگذارم. البته این موضوع زمان ما به این خوبی راه نیافته بود و چون ابتدای راه بود آزار و اذیت‌های خاص خودش رو داشت.
بعد از حدود یکسال کار در یک شرکت مجبور بودم اونجا رو برای رفتن به آموزشی ترک کنم. در اون روزها تصورم این بود که علاقه فردیم ممکنه به حوزه فروش باشه، بنابراین تصمیم گرفتم بعد از آموزشی به اون شرکت برنگردم و وارد این حوزه بشم و کارم رو به عنوان مهندس فروش در که یکی شرکتی از زیرمجموعه‌های اشنایدر الکتریک بود شروع کردم. اما بعد از گذشت مدتی به خاطر بازگشت تحریم‌ها در دوران ترامپ این شرکت تعطیل شد. بعد از اون هم به شرکتی رفتم که اتفاقا با این که نمایندگی برندهای معتبر بود اما…
هیچ وقت تصور نمی‌کردم فروش حداقل در جایی که من کار می‌کردم بخشیش دروغ گفتن به مشتری و ادا درآوردن و اینها باشه. با اینکه مهندس فروش بودم اما مجبور به این کارها بودیم. این شد که بعد از گذشت مدتی دیگه نتونستم اون فضا رو تحمل کنم و یه روز که پشت میزم نشسته بودم تصمیم گرفتم به اون شرکت برنگردم و بنابراین استعفای خودم رو دادم و از اونجا خرج شدم.

جستجو!

یکی از علاقه‌های اصلی من بحث‌های مدیریتی، رهبری و بحث‌های مربوط به کسب و کار بود. که جرقه و ریشه اصلی این علاقه‌مندی مطالعه کتاب هفت عادت مردمان موثر بود. یعنی وقتی می‌دیدم که چطور یک فرد با بررسی سازمان‌ها مسائل اونها رو حل می‌کنه واقعا برام جذاب بود. یادمه حتی اون موقع کتاب‌های پیتر دارکر می‌گرفتم و با کلی علاقه مطالعه‌شون می‌کردم. بله، همون روزها بود که با چیزی آشنا شدم به نام مشاوره مدیریت و خب با توجه به اینکه شرکت معتبری در حوزه مشاوره مدیریت در ایران وجود نداشت و یا اگر وجود داشت هم من نمیشناختم و یا اگر می‌شناختم اصلا شاید من رو راه نمی‌دادن!

کوچینگ و مشاوره مدیریت

این موضوع اینقدر برام جذاب بود که یه جورایی کل محتوای وب فارسی رو در این حوزه زیر و رو کرده بودم! به خیلی از افراد ایمیل میزدم و راهنمایی می‌خواستم، اما دریغ از یک راهنمایی عملی و درست و حسابی. خیلی‌ها فکر می‌کردن جوگیر شدم که میخوام تغییر مسیر بدم و نحت تاثیر جو و اینها هستم. لابه‌لای این آدم‌ها با امیر مهرانی آشنا شدم و تونستم بعد کلی ایمیل زدن یه تایم ملاقات ازش بگیرم!! که این ملاقات باعث شروع کار من در همرو شد که اون زمان قرار بود یک شرکت مشاوره مدیریت باشه.

شروع مسیر جدید

با پیشنهاد امیر، قرار شد یک مصاحبه هم با فواد کاکاوند داشته باشم. این مصاحبه رو هیچ وقت یادم نمی‌ره. فواد از زمان متولد شدنم و بریدن نافم پرسید تا اون لحظه‌ای که اونجا بودم 😂. خدا رو شکر از این مصاحبه سربلند بیرون اومم و کارم در همرو شروع شد. اوایل کارم یه جورایی فقط آماده کردن ارايه‌ها و پاورپوین‌ها بود که با خوش سلیقگی که فواد داشته واقعا توی این زمینه خیلی چیزها یاد گرفتم که شاید به نظر خیلی مهم نیاد. ولی کم‌کم حضورم در جلسات مصاحبه با مشتریان و مدیران و… شروع شد. متدی که استفاده می‌شد رو دوست داشتم. هدف این بود که با استفاده از الگوی موجود داخل سازمان مسايل داخل سازمان رو حل کنیم.
در این دوره کتاب‌ها زیادی رو مطالعه می‌کردم تا بتونم اون دانشی که در این حوزه نیاز هست رو کسب کنم. از جمله کتاب‌هایی که خیلی برام جذاب بود کتاب مدیریت تغییر بود و مورد دیگه تئوری یو بود که واقعا دیدگاهم رو نسبت به برخی موارد کامل تغییر داد و به نظر نیازه هر مدیری و یا هر فردی که به شکلی در یک سازمان اثر گذاره این دوره رو ببینه و صحبت‌های پروفسور اتو شارمر رو با دقت گوش کنه.

آشنایی به دیتاساینس

در طول مدتی که در همرو کار می‌کردم به شکرت‌های زیادی که مشتری‌های شرکت بودن میرفتم. از شرکت‌های حوزه بانکی، تجهیزات پزشکی، شرکت‌های تک و شرکت‌های حوزه انرژی. یک چیزی که برام در حل مساله‌هایی که شرکت‌ها باهاش مواجه بودن عدم استفاده از داده‌ها بود و به نوعی بلوغ پایین شرکت‌ها در این زمینه. از طرفی با توجه به پیش‌زمینه مهندسی که داشتم دوست داشتم دلم برای کدنویسی و سر و کله زدن با ریاضیات و حل مسائل پیچیده تنگ شده بود، اما نمی‌دونستم که آیا اصلا سمت شغلی وجود داره که تلاقی اینها باشه؟!
توی این جستجوگری بودم که به تبلیغ دوره MBA of Business Analytics and Data Science رسیدم و با ثبت‌نام توی این دوره داستان من در واقع در این حوزه که علاقه خیلی زیادی بهش دارم شروع شد.

پیدا کردن کار در حوزه جدید

بعد از حدود یک سالی که دوره طول کشید و به پایان رسید(به دلیل کرونا)، حالا زمان پیدا کردن کار در این حوزه بود. یادمه در طول دوره، بعد از اینکه بخش آموزش پایتون تموم شد تقریبا هر روز میرفتم سایت لیت کد و تمرین برنامه‌نویسی می‌کردم. کورس‌های آنلاین می‌گذروندم و خیلی کارهای دیگه که بعدا در یک پست درباره اونها کامل می‌نویسم. بعد از کلی مصاحبه رفتن بالاخره یک شرکت به من اعتماد کرد و مسیر حرفه‌ای من در این حوزه شروع شد و بعد از مدتی نه تنها به صورت دایم در یک شرکت مشغول به کار بودم بلکه به صورت مشاور هم در کنار یک شرکت قرار قرار گرفتم و واقعا روزها و تجربه‌های شیرینی برام بود، چرا که بالاخره تلاش‌هام به ثمر نشسته بود.

خب فکر میکنم فعلاً تا همینجا کافی باشه. جزییات کاری و تحصیلیم رو در رزومه‌ام می‌تونید بخونید و در مورد پروژه‌هایی که انجام دادم هم در اینجا نوشتم.